داستان بسیار لطیف.

سایت کربلایی حسن توزی بندر گناوه

داستان,بسیار لطیف,حضرت داوود,آبادي,قبر,نالان,گريان,ماد,پيرزن,سجده,خدا,

داستان بسیار لطیف.

نویسنده ی این مطلب: سایت کربلایی حسن توزی
تاریخ ارسال مطلب: سه شنبه 27 آبان 1393
مطلب در موضوعاتاطلاعات بیشتر ، نماز ،
داستان بسیار لطیف.

داستان بسیار لطیف. 

روزي حضرت داوود از يك آبادي ميگذشت. پيرزني را ديد بر سر قبري زجه زنان. نالان و گريان. پرسيد: مادر چرا گريه مي كني؟ پيرزن گفت: فرزندم در اين سن كم از دنيا رفت. داوود گفت: مگر چند سال عمر كرد؟ پيرزن جواب داد:350 سال!! داوود گفت: مادر ناراحت نباش. پيرزن گفت: چرا؟ پيامبر فرمود: بعد از ما گروهي بدنيا مي آيند كه بيش از صد سال عمر نميكنند. پيرزن حالش دگرگون شد و از داوود پرسيد: آنها براي خودشان خانه هم ميسازند، آيا وقت خانه درست كردن دارند؟ حضرت داوود فرمود: بله آنها در اين فرصت كم با هم در خانه سازي رقابت ميكنند. پيرزن تعجب كرد و گفت: اگر جاي آنها بودم تمام صد سال را به سجده خدا ميپرداختم...

برچرخ فلک مناز که کمر شکن است

بررنگ لباس مناز ک آخر کفن است

مغرور مشو که زندگی چند روز است

در زیرزمین شاه و گدا یک رقم است.

ارسال دیدگاه

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی