close
تبلیغات در اینترنت
دانلود آهنگ جدید
معجزات حضرت مهدی (ع)

سایت کربلایی حسن توزی بندر گناوه

معجزات حضرت مهدی (ع)            در زمان غیبت کبری به نقل از شیخ طوسی ره.از کتاب الغیبه در نواحی حله شخصی بود که او را  اسماعیل بن حسن هرقلی می نامیدند.و از قریه ای بود به نام هر قل که در زمان من وفات یافت.و من او را ندیده بودم ولی پسرش شمس الدین برای من نقل کرد که پدرش برای او چنین گفته: در ایام جوانی در ران چپم جراحتی به بزرگی کف دست انسان پیدا شد که در بهار شکافته می شد و از آن خون و چرک بیرون می آمد و درد آن مرا از بسیاری از کارهایم باز ميداشت.…

معجزات حضرت مهدی (ع)

نویسنده ی این مطلب: سایت کربلایی حسن توزی
تاریخ ارسال مطلب: یکشنبه 18 خرداد 1393
مطلب در موضوعاتمعجزات حضرت مهدی (ع) ،
معجزات حضرت مهدی (ع)

[تصویر:  64745325714055708825.gif]

معجزات حضرت مهدی (ع)


           در زمان غیبت کبری


به نقل از شیخ طوسی ره.از کتاب الغیبه


در نواحی حله شخصی بود که او را  اسماعیل بن حسن هرقلی می نامیدند.و از قریه ای بود به نام هر قل که در زمان من وفات یافت.و من او را ندیده بودم ولی پسرش شمس الدین برای من نقل کرد که پدرش برای او چنین گفته:

در ایام جوانی در ران چپم جراحتی به بزرگی کف دست انسان پیدا شد که در بهار شکافته می شد و از آن خون و چرک بیرون می آمد و درد آن مرا از بسیاری از کارهایم باز ميداشت.
من در آن روزگار در هر قل بودم.
روزی به حله آمدم و به مجلس رضی الدین علی ابن طاووس  وارد شدم و از جراحت خود به او شکایت کردم و گفتم که میخواهم آن را معالجه کنم.
او پزشکان حله را فرا خواند و جراحت را به آنان نشان داد.
آنان گفتند.این جراحت.بالای رگی است به نام  اکحل  که  رگ حیات است و معالجه ی آن خطر ناک است و اگر آن را قطع کنیم ترس آن است که رگ حیات بریده شود و بیمار بمیرد.
علی ابن طاووس گفت:
من به بغداد میروم بسا باشد که پزشکان آن جا داناتر و حاذق باشند.و تو همراه من بیا.

من با او به بغداد رفتم.او پزشکان را فرا خواند و ایشان همان کلام پزشکان حله را گفتند.
از شنیدن این سخن دلتنگ شدم.علی بن طاووس به من گفت....شریعت برای تو وسعت داده و کارتون آسان کرده است.تو با همین لباسها نماز بگذار و در حفظ خود از خون جراحت کوشش کن و خودت را به مشقت و سختی مینداز که خدا و رسول خدا (ص ) از آن نهی فرموده اند:

به علی بن طاووس گفتم حال که جنین شد اینک که به بغداد آمده ام  برای زیارت عسکریین ( ع) حضرت امام هادی و حضرت امام عسکری (ع) به سامرا میروم و از آن جا به شهر خود باز میگردم.

علی ابن طاووس این نظر را پسندید و من لباس و خرجی اضافه ای را که داشتم نزد او گذاشتم و به سوی سامرا روانه شدم.
وقتی به سامرا رسیدم  به حرم رفتم و زیارت کردم سپس داخل سرداب غیبت شدم و به خداوند و امام زمان (ع) استغاثه نمودم.و تا پاسی از شب را در آن جا گذراندم.
روز پنجشنبه به دجله رفتم غسل نموده جامه ی پاییز ه ای را پو شیدم  و ابریقی ((   تلفظ عربی است.یعنی ظرفی که با آن آب میریزند مثل آفتابه ))   ابریقی را که همراه داشتم از آب کوزه پر کرده بیرون آمدم. می خواستم به حرم شرفياب شوم که چهار سوار را دیدم که از درو دروازه ی سامرا بیرون می آیند.
این درحالی بود که در اطراف شهر جماعتی بودند که گوسفندان خود را می چرانیدن و من گمان کردم  که آن سواران نیز از آن گروهند.
وقتی به آن سواران رسیدم دو جوان را در میان آنان دیدم که یکی از ایشان جوانی نو خط و رعنا بود.هریک از آن چهار نفر شمشیری را حمایل کرده بود و یکی دیگراز ایشان پیرمردی نقابدار بوده در دستش  نیزه ای داشت.چهارمین نفر نیز شمشیری را حمایل ساخته و لباسی بلند و رنگارنگ همانند قبا پو شیده و آویزه ی آن جامه را تحت الحنک قرار داده بود.
پس آن پیر مرد دارای نیزه در سمت راست راه ایستاد و سر نیزه را بر زمین گذاشت و دو جوان در سمت چپ راه ایستادند و نفر چهارم که ( فرجیه ) جامه ای مانند ردا که روی جامه های دیگر بر تن میکنند - ر- ک - به.فرهنگ عمید.چهارم که فرجیه پو شیده بود در مقابل من ایستاد.
آنان به من سلام کردند و من جواب گفتم.
در این حال آن کس که فرجیه پو شیده بود به من فرمود:
آیا فردا نزد خانواده ی خود خواهی رفت؟
عرض کردم:    اری.
فرمودند :  پیش بیا تا آن جراحتی را که تو را دردمند ساخته است ببینم.
من ناخوش داشتم که ایشان  به بدنم دست بزنند.زیرا گمان میکرد که آنان از صحرا نشینانند و از نجاسات پرهیز ندارند! و من هم تازگی از آب بیرون آمده بودم و لباسهایم        هنوز تر بود.
امابا این حال پیش وی رفتم و او دست مرا گرفت و به سوی خود کشید.  با دست خود بدن مرا  از شانه لمس کرد تا به موضع جراحت رسید..آن گاه آن را چندان فشرد که به درد آورد. .سپس بر اسب خود همان گونه که پیش تر سوار بود جای گرفت.
در این حال آن پیرمرد به من فرمود ای اسماعیل! رستگار شدی.
من از این که او مرا شناخته و نام برده بود متعجب شدم و گفتم ما و شما همه رستگار شدیم.
دوباره پیرمرد به من فرمود او امام است!
من پیش رفته پای آن حضرت را بوسیدم سپس امام (ع) اسب خود را راند و من نیز هم رکاب آن حضرت ميرفتم.

 

 

ادامه دارد ....

توزی ( مداح )

 

 

http://shabhayetanhayi.ir/wp-content/uploads/tasavir-motaharek-emame-zaman.www_.shabhayetanhayi-8.gif

ارسال دیدگاه

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی