گفتاری از حضرت آیت الله سید محمد ضیاء آبادی در مورد حضرت امام کاظم (ع)

سایت کربلایی حسن توزی بندر گناوه

گفتاری از حضرت آیت الله سید محمد ضیاء آبادی در مورد حضرت امام کاظم (ع),

گفتاری از حضرت آیت الله سید محمد ضیاء آبادی در مورد حضرت امام کاظم (ع)

نویسنده ی این مطلب: سایت کربلایی حسن توزی
تاریخ ارسال مطلب: یکشنبه 05 مهر 1394
مطلب در موضوعاتمناسبت ها ، ولادت امام موسی کاظم (ع) ،
 گفتاری از حضرت آیت الله سید محمد ضیاء آبادی در مورد حضرت امام کاظم (ع)

 

گفتاری از حضرت آیت الله سید محمد ضیاء آبادی در مورد حضرت امام کاظم (ع)

توطئه ي هارون براي شهادت امام كاظم (ع)

فردا، 25 رجب، روز شهادت حضرت امام كاظم (ع) است. مناسب است مطالبي را نيز در مورد آن حضرت ذكر كنيم و به محضر مقدّسشان عرض ادب نماييم؛

هارون از طرق مختلف مي كوشيد آن حضرت را به شهادت برساند، به هر كدام از فرماندهان لشكرش پيشنهاد قتل امام(ع) را مي كرد اجابت نمي كردند تا اينكه به نقل مرحوم علاّمه ي مجلسي (ره) از يك كشور غير اسلامي افرادي را خواست، پنجاه نفر براي او فرستادند كه به شرارت شناخته شده بودند. اوّل امتحانشان كرد و پرسيد: خداي شما كيست؟ دين شما چيست؟ گفتند: ما خدايي نمي شناسيم و ديني نداريم! حتّي زبانِ عربي هم نمي دانستند. گفت: اينها براي اين كار خوبند. همه را به زندان فرستاد كه امام (ع) را به قتل برسانند. خودش هم از دريچه ي مشرف به زندان تماشا مي كرد كه چه مي كنند. ديد وقتي وارد زندان شدند در حالي كه شمشيرها به دستشان بود تا چشمشان به امام(ع) افتاد بدنشان شروع به لرزيدن كرد و شمشيرها از دستشان افتاد و نتوانستند بايستند و در مقابل امام(ع) به زمين افتادند؛ امام دست بر سرشان مي كشيد و ابراز ملاطفت مي فرمود. هارون ديد بدتر شد. اگر اين جريان در ميان مردم منتشر شود رسوايي او بيشتر خواهد شد. دستور داد آنها را بي سر و صدا از بغداد بيرونشان كنند. آنها هم بدون اجازه خواستن از هارون سوار شدند و رفتند. امام كاظم(ع) مراقب بود كه سكينه ي روحي و ايمان اصحابش را حفظ كند. به بعضي مي فرمود: در دستگاه حكومت هارون نباشيد، و به بعضي ديگر مي فرمود: شما بايد در آنجا باشيد.

سفارش امام کاظم (ع) به صفوان که یاور ظالم مباش!

صفوان بن مهران، يك مرد سرمايه دار و شتردار بود و به مردم شتر كرايه ميداد؛ مانند كساني كه امروز وسيله ي نقليه دارند و كرايه مي دهند. صفوان نزد هارون منزلتي داشت و در سفرها به او شتر كرايه مي داد، ضمن اينكه از محبّين امام کاظم (ع) هم بود. امام (ع) او را احضار كردند و فرمودند : من تو را آدم خوبي مي دانم، ولي يك كار تو بد است! عرض كرد: آقا؛ آن كار چيست؟ بفرماييد تا آن را ترك كنم. فرمود: شترهاي خود را به اين مرد (هارون) كرايه ميدهي، اين كار تو را نمي پسندم. عرض كرد: من شترها را در سفر معصيت به او نمي دهم، در سفر حجّ به او كرايه مي دهم و خودم همراهشان نمي روم، كارگران من مي روند. فرمود: آيا بقیه كرايه اش مي ماند تا برگردد و بدهد يا خير؟ گفت: بله، مقداري را اوّل مي دهد و بقيه را بعد از مراجعت. فرمود: طبعاً دوست داري كه او زنده بماند تا برگردد و پول تو را بدهد. آيا اينطور نيست؟ گفت: بله، همين طور است. فرمود :

(مَنْ أحَبَّ بَقاءَهُمْ فَهُوَ مِنْهُمْ) ؛

«هر كه دوستدار زنده ماندن ظالمان باشد از آنها حساب ميشود. »

او سخت دگرگون و وحشت زده شد، رفت و تمام شتران خود را فروخت تا آخر عمري در جرگه ي ظالمان نباشد. هارون فهميد و او را احضار كرد. گفت: شنيده ام شترانت را فروخته اي، چرا؟ گفت: بله، چون پير شده ام و نمي توانم خودم همراه شترها بروم، كارگران هم خوب نمي رسند، ناچار آنها را فروختم. گفت: نه، مطلب اين نيست، مي دانم چرا فروختي، تو به دستور موسي بن جعفر اين كار را كرده اي! اگر سابقه ي دوستي ديرينه ام با تو نبود تو را مي كشتم.

سفارش امام کاظم (ع) به علی بن یقطین که یاور مظلوم باش !

امّا از آن طرف به عليّ بن يقطين مي فرمود : تو در دستگاه هارون بمان. او منصب وزارت داشت؛ يعني، شخص دوّم مملكت آن روز بود. چندي بعد آمد و گفت: آقا؛ من از دستگاه حكومت خسته شده ام، ميخواهم استعفا كنم و كنار بيايم. فرمود: نه، تو بايد آنجا بماني!!

(فَإنَّ لَنا بِكَ اُنْساً وَ لاِخْوانِكَ بِكَ عِزّاً) ؛

«بودن تو در آنجا مايه ي آرامش قلب ما و موجب عزّت مسلمانان است. »

بعد فرمود: تو ضمانت يك كار را به من بده، من هم ضمانت سه چيز را به تو مي دهم. تو ضمانت كن كه هرگاه شيعيان ما در دستگاه هارون گرفتار شدند كمكشان كني و حلّ مشكل نموده و از گرفتاري نجاتشان بدهي، من هم ضمانت ميكنم كه هرگز شمشير به تو اصابت نكند و هرگز زير سقف زندان نروي و فقر هم به خانه ات راه نيابد.

خودش سالها در زندان مي مانَد ولي ميكوشَد كه دوستانش ـ آنها كه خدمتگذار مردمند ـ آسوده و محترم بمانند. دورادور هم مراقب عليّ بن يقطين بود كه اگر مشكلي برايش پيش آمد در مقام حلّ آن برآيد.

شگفتی علی بن یقطین از نامه ی امام (ع) !

مسئله اي در ميان شيعه پيش آمد كه آيا در وضو از سرِ انگشتان پا تا روي قبّه بايد مسح كشيد يا از قبّه ي پا تا سرِ انگشتان؟

عليّ بن يقطين به امام (ع) كه در حجاز بودند نامه اي نوشت و اين مطلب را سؤال كرد. جواب نامه به خط خود امام (ع) آمد كه تو از اين به بعد اين طور وضو بگير: صورتت را بشوي، دستها را از سرِ انگشتها تا مِرفَق بشوي، بعد تمام سر را و ظاهر و باطن گوشها را مسح كن، بعد پاها را هم بشوي.

عليّ بن يقطين نامه را كه خواند تعجّب كرد كه اين دستور وضوي سنّي است! وضوي شيعه مسلّم به اين كيفيت نيست. ولي گفت: من وظيفه اي جز تبعيّت از دستور امام ندارم و بايد به همين كيفيت وضو بگيرم. مدّتي گذشت تا اينكه دشمنان عليّ بن يقطين از او نزد هارون سعايت كردند و به او گفتند: اين عليّ بن يقطين كه نزد شما اين قدر قربِ منزلت دارد ؛رافضي و از دوستان موسي بن جعفر است و در خفا براي روي كار آمدن او فعاليّت دارد. او گفت: من كه هيچ نقصي در او نديده ام و باور نمي كنم. عاقبت گفتند : در وضو او را امتحان كن! ـ چون يك اختلاف روشني كه سنّي با شيعه دارد در وضو است ـ در خلوت مراقب او باش و ببين چطور وضو مي گيرد. عليّ بن يقطين نيز عادت داشت كه در جاي خلوت وضو بگيرد و نماز بخواند. يك روز هارون او را به بهانه ي اينكه كار ضروری دارد در كاخ، نزد خود نگه داشت. موقع نماز كه شد او به جاي خلوتي رفت تا وضو بگيرد. هارون از جايي كه او نبيند مراقبش بود امّا ديد او بر خلاف گفته ي سعايت كنندگان به همان كيفيت اهل تسنّن وضو گرفت نه به روش رافضيان. ديگر از شدّت خوشحالي نتوانست خودش را نگه دارد. از مخفيگاه بيرون آمد و گفت: به خدا قسم، ديگر حرف كسي را درباره ات قبول نمي كنم، دروغ ميگفتند كه تو رافضي هستي، من معتقد شدم كه تو مردي صادق و امين هستي و هر كس درباره ات حرفي بزند ديگر باور نخواهم كرد.

چند روز ديگر از طرف امام (ع) نامه آمد كه از اين به بعد به همان كيفيت سابق خود وضو بگير كه محذور برطرف شد.

شهادت امام كاظم(ع)

به مناسبت فردا كه روز شهادتشان است اين چند جمله را عرض ميكنيم :

(أللّهُمَّ صَلِّ عَليََ مُوسَي بْنِ جَعْفَرٍ وَصِيِّ اْلاَبْرارِ وَ إمامِ اْلاَخْيارِ الَّذِي كانَ يُحْيِي اللَّيْلَ بِالسَّهَرِ إلَي السَّحَرِ بِمُواصَلَةِ اْلاِسْتِغْفارِ) ؛

چهار يا هفت يا چهارده سال از اين زندان به آن زندان منتقلش كردند. دوستانش شنيده بودند كه همين روزها امام (ع) را آزاد مي كنند. مي آمدند پشت ديوار زندان مي ايستادند و در كوچه ها مي نشستند و انتظار مي كشيدند تا كي شود امامشان را زيارت كنند. ناگهان روز 25 رجب ديدند درِ زندان باز شد و يك جنازه بيرون آمد، در حالي كه چهار نفر آن را روي دوش گرفته اند. وقتي سليمان، عموي هارون باخبر شد ديد اين كار حتّي براي سياستِ هارون نيز صحيح نيست. دستور داد پسرانش رفتند و جنازه را گرفته و اعلام كردند تا اينكه مردم براي تشييع آمده و با جلالت تمام امام هفتم (ع) را دفن كردند.

 امّا در كربلا، روز عاشورا چه كردند؟ ساعت آخرِ روز، صداي تكبير از لشكر دشمن بلند شد، چه شده است؟! نگاه كردند ديدند رأس مطهّر امام(ع) بالاي نيزه است.

صَلَّي اللهُ عَلَيْكَ يا مَوْلينا، يا أبا عَبْدِ اللهِ الْحُسَيْنِ.

و السّلام عليكم و رحمة الله و بركاته

حضرت آیت الله سید محمد ضیاء آبادی ؛تفسیر سوره توبه جلد 1 صفحه 109 الی 113

منبع : پایگاه اینترنتی احادیث

ارسال دیدگاه

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی